بهارم اما تنها با تو حال و هوایم بهاری میشود

.

 

مادرم

چشم های مهربانت را رشک می برم و بر دستانت بوسه می زنم. از تو که می گویم، دهان دریاهای زمین، لبریز مروارید می شود.

از تو که می گویم، شمارش معکوس ثانیه های رنج، آغاز می شود و زمستان های تشویش، بهار آرامش را مژده م یدهند.

خدا تو را از نفس های کوه تراشیده است که اینچنین صبور، به تحمل ناملایمات برخاسته ای.

جانت، سپیده دمی بارانی است؛ شب های بلند پربهانه ام را. تو می آیی و بهشت، فرش راه پیامبرانه ات می شود.

 

 

 

 

نگاه مهربانت، آب دارد می کند، دل را

نوازش روی دستان تو می لغزد، به چشمان تو می ریزد، دلم پَر می زند تا باز در آغوش مهرت، کودکی باشم.

ولی از خود خجالت می کشم؛ از ناسپاسی های دستانم که پیش وسعت بی انتهای تو، هنوزم دیر می آیم سراغت، مادر خوبم.

 این را بدان ای گل، تمام روزهای من، برای توست ای مادرم!

 

 

مادرم


قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات ()

Design By : Pichak